|
ن حرف هایم عفونت دارد
به سکوت باستانی اش نگاه نکن دماوند سر لای ابرها کرده گریه می کند کمی آن سوتر «میلاد» انگشت در آسمان شهر کرده عفونت می بارد آدمهای عریض از عرض خیابان می گذرند فرصتی برای استنشاق اکسیژن نیست لبخندها بوسه ها و سلام ها را زیر ماسک های دود گرفته دفن کرده اند تو دلت را میان مانتوی اندامی و این سوتین تنگ دو تیکه می کنی به چپ و راست. ساعت پنج است و چند دقیقه بعد چند میلیون در پیست روزمرگی تا شب می دوند بی هیچ برنده ای و تو شب با جنازه های بنزینیشان همبستر می شوی. ***** در سواحل سیل زده این خیابان کار از تن فروشی وپاکت سیگار گذشته زمین برمدار مستقیمی در تاریکی فرو می رود و ما ساکنان این سیاره سرد کریه تر از هیات مریخی ها پوستینی از رنگ ولعاب پودر و کرم بر پوستها مان می کشیم با زیپ ساختگی لبخندی که صد دشنام در خود پنهان دارد ذست ها را در عفونت عاطفه فرد مقابل فرو میبریم که چه؟ سلام! می ترسم این شعر به کمبود فرمول زبان متهم شود و این کلمات به انگ مخالفت با سوسور قربانی و حرفهای الکن آن در هیچ جریان مد روزی جاری نشود. شاعران جنگ را به شلوار جین جبهه را به جردن پیوند می زنند پهلوانان به مدد پودر های نیروزا بلوتوث های اهریمنی را دار می زنند من دردهایم عفونت دارد من حرفهایم عفونت دارد و تو جای کبودی لبهایت. یک دفعه غزل از دستم می افتد وزن می شکند قافیه در چشمان تو فرو می رود و بوقهای ممتد مسافربران شخصی جای بیت های فرو ریخته می نشیند. نیم برهنه سرت را در روسری می چپانی در روسری آبی و سریال قتل های زنجیره ای پخش می شود - حیثیتت را ازین جوان مهاجر التماس کن! تمام رنجهای آوارگی عقده های سرخورده جنسی را سر اندام تو خالی می کند. معبران بزرگ از تعبیر این بلوتوث می مانند و فرعون فرمان قتل کودکان با گلوله مستقیم می دهد من شعرم عفونت دارد من شعورم عفونت دارد و تو جای ... خاطیان خرافاتی دخیل می بندند برکبودی تنت و جراحان دخمه های تنگ بکارت تأتو می کنند تو به تاوان خوردن یک سیب محکومی.
كم كم به پاييز پادشاه فصلها نزديك ميشويم. شاعران بهارتان پيروز. ۱- پاشنه اين كفش ها هم ترا به ستاره نخواهد برد.... ۲- باد چون سگي ولگرد در راست وچپ كوچه مي گردد خرداد در رگان توست و من بجرم چشمهايت مي پوسم.
۱-لطفا
پلک مرا بردار به ابرویم گره بزن تا دیگر اشتباهی خواب آمدنت را نبینم.... ۲- آرام كنار چشم من اردو زد عشق آمدو برف غصه را پارو زد آن پيچك كوچكي كه در قلبم بود يك دفعه تبر شدو به من نارو زد
خودكشي جاذبه زمين از دست گرديش مي كشد ومن از اين خط چشم كه مدام به قرار دير مي رسد. / هشدار ! پس از خواندن اين خط هيچ اتفاقي نمي افتد كه برداري/ اين مغز هاچرا برخلاف قوانين نيوتن به اين بمب هاي بي زبان مي خورند واين ساعت كه مدام مچم را مي چرخاند به سمت چشم هايم - كه نيامد!؟ و تو تاتو مي كشي در امتداد سلسلة برافتادة ابرويت كه منقرضم *** براي ويروس ها فرقي نمي كند كه زنده باشند يا مرده . مرگ مغزي دمر روي اين شعر افتاده ام و مي ترسم برنخيزم . . . براي لمس حسم نيازي به واژه نيست فقط بيا دست در بخار نفس هايم فرو كن.
شعر حل كردن جدول نيست ابتدا تركيبات يا ذهني ومفهومي است يا عيني وملموس و قابل تصور، ايماژ با توجه به احاطة مخاطب امروزي با دنياي تصوير ،به فهم و انتقال حس و انديشة شاعر كمك مي كند.واژه در شعر، در بيشتر موارد نقش معنايي ديگري پيدا ميكند ،اين مفهوم تازه با اصل معناي آن ارتباط دارد كه مخاطب با كشف اين رابطه وبرداشت ها وتاويل لذت ميبرد. اين مفاهيم از تعامل وكنش مابين واژه با ساير واژگان و در ارتباط با كليت متن حاصل مي گردد. سپس شاعر هنرمندي است كه علاوه بر علوم زباني ، دستي در شناخت عوامل پيرامون خود دارد.غناي دانش شاعر بر استحكام مفاهيم وروابط ياد شده وهمچنين بهرة مخاطب مي افزايد. او با تاريخ ، اسطوره ، باورهاي ذهني و طبيعت آشناست . او معماري است كه حرف ها وانديشه هاي هر روزه را با نمايي تازه به نمايش مي گذارد. به له شدن يك مورچه زير پاي يك رهگذر حساس است. سنسورهاي او به دقت به تمامي كنش هاي اجتماعي- انساني و طبيعي واكنش نشان مي دهد. و اين كه او بازتابي از جريانات وروابط اطراف خويش است. او زيبايي شناسي را نه آن طوري كه فلاسفه بيان ميكنند به مردم منتقل ميكند . زيبايي هايي كه در برابر چشم مخاطبان قرار دارد و آنها توجه نمي كنند ، به دست شاعر بازنمايي ميگردد. در ادامه شعر حل كردن جدول نيست تا ما دانسته هاي خود را دوباره بياد آوريم، ابزار وامكانات اين دنياي جديد را ما مي شناسيم ، ازدرك چيدمان جديد اشياء ومفاهيم قديمي به شكلي تازه وبديع حس هم ذات پنداري وقدرت تخيل ،عاطفه ودر كل احساس وانديشة ما به پرواز در مي آيد.خود را در دنيايي نو ولي آشنا حس مي كنيم واز فهم اين بودن لذت مي بريم. خلاقيت و نوآوري شاعر، نوع اين چيدمان را تعيين مي كند. و اينكه دوربيني دقيق بجاي چشم هاي شاعر قرار داردو او فوق العاده مي بيند . بينش يك شاعر با افراد ديگر متفاوت است . او از زاويه ومنظري به اطراف وديدني ها نگاه ميكند كه ديگران تا كنون نديده اند.بقول نيما «شاعر عصارة بينايي است» .او گوش هاي بسيار حساسي دارد. صداي گرية يك برگ خشك وقتي زير پا له مي شود را مي شنود.و اينكه شاعر از هيچ چيز هرچند كوچك وجزيي بي تفاوت نمي گذرد. در پايان چند شعر با هم ميخوانيم ۱۱سپتامبر در خياباني يك طرفه خسته از چكمه از بس كه بر پيشاني اش خورده : «ترق» در بوسه هاي كه مي رود اين شوسه؟ من كه لبم را جا گذاشته ام روي لبت . امروز كه آسمان آبي تر نيست و درختان يك هوا قد كشيده اند تكه ابري لاي دندان هايت مانده خيابان اندام آب لمبوي زني برهنه زني كه از كابوس هاي من باردار مي شود. دوازده سال براي زن شدن كافي است فرقي نمي كند عروسك داشته باشي يا نه. دست در سينه مي كنم مي خواهم اين بمب تپنده را خنثي كنم منفجر مي شود پنج انگشت قلم شده و چكمه اي كه چاك هاي تنم را طي مي كند. عاشقانه (مرد)-« طعم عاريه مي دهد لب هايت دست چندم بود؟» (راوي) زير پاي اين بچه درخت كه پا در جوي خيابان خوابش مرده است مترسكي تخم كلاغ مي فروشد آن طرف كنار نيمكت فرتوت كافه (زن)- «كه با هم چاي خورديم»؟ رد لب هايت را روي فنجان مي ليسيد مردي كه بلوغ جنسي اش را بارها وبارها در تنهايي مرور كرده بود. منتظرهيچ اتفاقي در اين شعر نباشيد كه بيفتد آنجه نبايد افتاد نيوتن از درخت كله ام از زير بغل و مردي كه سيب هاي تو را گاز مي زد.
شاعر مخترع كلمات نيست نخست تعطيلات تابستانه و مسافرت هاي كوچك مانع به روزشدن بود دوم تغيير و تطور در زبان لازمة بقا وپايداري اين نخستين ابزار ارتباطي است.هم زمان با گسترش جوامع بشري وبرخورد و نزديكي آنها چيرگي فرهنگ قوي تر يا دادوستد ونزديكي جوانب گوناگون فرهنگي را موجب مي شود. از طرف ديگر روند تكامل ذهني ، صنعتي وبه طور كلي پيشرفت بشري اين را مي طلبد كه جه در مورد تعامل وتقابل فرهنگ ها وجه در رودرويي با پديده هاي نو زبان هم به روز شود.شايد نياز به بيان اين كه اگر اين اتفاق در مورد يك زبان رخ ندهد منتج به نابودي يا دست كم عدم استقلال آن گردد ،بديهي باشد. سوم شعر به عنوان يك عنصر خلاقه با هنجار گريزي از قواعد دستوري و مفهومي با شكست عادت ها ونرم گفتار ،امكان دگرگوني ونو شدن زبان را فراهم مي كند. هميشه اين عادت ها براحتي با نوآوري كنار نمي آيند.ريتم وآهنگ نخستين تفاوت زبان شعري با زبان معيار است. گوش مخاطب به اصوات واژه هاي گفتاري عادت دارد ، وقتي شعر واژه هاي هم سنخ چه ازلحاظ آوايي و چه از لحاظ ريختي را در كنار هم مي نشاند اولين واكنش مخاطب كه يك واكنش شنيداري است ايجاد ميشود. قدرت وضعف مفهوم برخواسته از اين همنشيني بهره مخاطب را تحت تاثير قرار مي دهد. چهارم رج كردن واژه ها در تركيب سازي كه از شگردهاي شاعري است بايد منتج به خلق تركيبي تازه وبديع گردد، كه فراز وفرود آن به ذوق، دانش، وخلاقيت شاعر منوط است.در واقع شاعر مخترع كلمات نيست بلكه كاشف روابط و نزديكي و تفاوت آنها است . برخي شعرهاي كتاب «نام ترا بر چنارها كندم » كه نتوانستند از سد سانسور بگذرند: چتر منتظر باراني ات ايستاده اي كه بيايد؟! با اين آسمان سوراخ و جاده هاي پينه بسته ديگر سقفي براي خيس شدن نيست حتا خياباني براي گم شدن همين مانتوي كوتاه ، جاي خالي مادرت را پر مي كند. سر از زانويت بردار ببين ساعت ها از رفتنت مي گذرد. 2 لبانت را كه مي نويسم درخت چشم هايش را مي بندد چون گناهي كبود بر اندام تو مي لرزم، نفرين به اين پيراهن كه مرا از تو دور مي كند . بي راهه براي اين روزهاي ابري تنها چتري هستي كه باز مانده خيابان به بي راهه ميرود و كودكان دو ساله ديگر باكره نيستند - به شير مادر دوشيزه ام قسم بعد از همين مصرف عاشقت مي شوم! آنقدر كه كنار همين خيابان بميرم و مردم روي جنازه ام سكه پرت كنند . هبوط به اين عشق هاي كوچك نگاه كن آسمان بي خش و روزهاي بس بي پرنده پيش از زمين اندام تو لرزيد و آتش از پيراهن قرمز تو گرم شد بي گمان ابليس به لمس تو معصوميت از دست داد و فرشتگان ديگري نيز گمراه خواهند شد . 5 لباست كه مي افتد تب جهان بالا مي رود اين برجستگي ها پستان نيست مرا دوبار در سينه ات چال كرده اند ناخنت را بردار به آسمان خط بيانداز و به من كه با هر سرفه از دهانت مي ريزم.
دیروز بجرم جهل تاراج شدیم بردار نرفته مثل حلاج شدیم حالا که کلاس عاشقی باز شده ازبخت بد از مدرسه اخراج شدیم ۲ در خانه خود نان ونمک میخوردم از ترکه فقر هی کتک میخوردم از بس که صداقت هنرم بود فقط از دست رفیق هم کلک میخوردم ۳ من راست بایستم کجم میگیرد از آینه ها هم حرجم میگیرد بیزار شدم از رخ تکراری خود آنقدر که ازخودم لجم میگیرد ۴ چون مرگ به زخم کهنه عادت کردیم دردیم که در شهر سرایت کردیم اینجا به خیابان ولع پشت چراغ ما حرمت فقر را رعایت کردیم ۵ چون موج که تاب از بلم میگیرد از حس نبودنت دلم میگیرد گفتم بنویسم از تو بر باد ودرخت بی نام تو نیروی قلم میگیرد
* به روز كردن هم به روز بودن ميخواهد .تكرار مسلسل وار ويكنواخت زدندگي وتا خرخره گير كردن در روزمرگي بيشتر حال وحوصلة آدم را ميگيرد . * مطرح شدن اين روزها تنها وابسته به ذوق هنري وسطح فني وعلمي كارها نيست. سليقه ، رابطه ، سوار امواج شدن ، شعرهاي مناسبتي ،شايد كمي شانس والبته تلاش وپشتكار و خيلي از چيزهاي ديگر دراين امر دخيل است.ولي فراموش نكنيم شعر خوب خود به خود مطرح خواهد شد. * اين فضاي مجازي هم به دليل بي در وپيكر بودن محلي شده است براي ابراز عقيده وعقده .بگذريم 1 لاشة پرندة مرده يعني : آخر هر پرواز ختم به خاك مي شود . 2 دست فرو كن نترس! انگشتانت از استخوان هاي سينه ام عبور خواهد كرد در اين رگ هاي ديوانه خون نمي چرخد هذيان نمي گويم من خودم ديده ام كه كوچه گريه مي كرد و گلوله در گلوي تفنگ بغض كرده بود حالا چه فرقي مي كند تو چشمانت باز باشد يا بسته پاي اين ديوار سيماني. مي خواهم سر اين شعررا ببرم به سمت لب هاي خشكت هر چند بجاي خون كلمه بريزد و تو رگ هايم را بجوي . 3 كلئوپاترا در تهران فرعون با لهجة ميخي گفت عربي غليظ حنجره كش بلد نبود و مانده بود به اختراع چكش براي كوبيدن ميخ روي دست ها بر صليب، كه تو آمدي وزيبايي اين حوالي را به هم زدي من فكر ميكنم حرف هاي زيادي براي كشيدن هست همين قشنگي فراموش شدة چشمانت يا اين لباس ها كه چند سال از تو كوچكترند و اين مداد كه مرز لبانت را محدود مي كند. فرعون فرشته اي را كه از آسمان افتاده موميايي مي كند و من به فكر تعبية سوراخي كف دست هاي مسيح افتادم.
نام:بهمن مهرابی متولد: اسفند۱۳۵۲خرم آباد تحصیلات: لیسانس اثرمکتوب: نام ترا برچنارها کندم انتشارات سیفا ۱۳۸۶ سلام 1 منهم مثل خيلي ها دنيا آمدنم را بياد ندارم. اين آمار را هم شناسنامه ام ميگويد ، دروغ و راستش گردن گيرندة شناسنامه ومامور ثبت احوال. 2 اولين باري كه چيزي شبيه شعر گفتم وآن را به معلم ادبيات سال دوم راهنمايي ام نشان دادم در نكوهش سيگار بود. اگر ميدانستم روزي كارمند شركت دخانيات ميشوم شايد الان .... بگذريم. 3 و چرا نام وبلاگ را شعري براي چنارها گذاشتم؟ بخاطر خيابان هاي پر چنار شهرم و روستاي زادگاهم «چنارخشكه». 4 براي معرفي بيشتر به قول خودم: اگر ميخواهي به اعماق من برسي انگشت در شعرهايم فروكن فكر ميكنم براي شروع همين كافي باشد نمونه كارها بلقيس در بغداد در خاورميانه هيچ ميانه اي نيست كه در ميان بگذاري اين روزها عرق از عراق مي ريزد به رنگ لبانت كه روي لبم فرات از فرط تو به گل مي نشيند و من به عمر اين بوسه فكر مي كنم كه شايد لحظه اي ديگر در انفجار به پايان برسد . آوازهاي سرزمين مادري اينجا بالاي اين برج كهنه انگشت در دماغ جهان مي كنم وتو كمي پايين تر پاي چنارهاي پير كه ناخن در خاك «گلستان» فرو كرده اند به بلوغ بابونه نگاه مي كني . از غريبه نوازي قوم لر بگذريم و لحنمان را از چشمه و بلوط به سه تير اسطوره اي و سفير گلوله تغيير دهيم: رگهايش را نمي بيني كه چگونه دهان باز كرده اند؟! من دلم را از سينه درآورده در دست هايم دور پس كوجه هاي كهنة شهر مي گردانم باور نكن اين زبان ولهجة ساده را هم مي خواهم ديوانه كنم اينجا جايي است كه هر كه آمد به در بسته خورد انگشت هايت را هم كه بشماري و صفر بگذاري به قدمتش نمي رسد حالا خاك تا خرخره روي خرم آباد راه مي رود ياغيان دست در چشمان ما كرده اند و برده اند و باد در پايانه هاي مفرغ خود ديگر چيري جز «توز» در كاسة خشك چشم ها نمي ريزد. گلستان: نام چشمه اي پايين تپة قلعة فلك الافلاك توز: گردو خاك خون اما به رنگ نفت جمعيت ابر درهم مي لولد و- غر ميزند آسمان تبرئه نيست حتا اين مرد كه از پلكان كوچك چهارپايه ، با دستان بسته بي هيچ پرنده اي به آسمان مي رود. زمين در خلسة هولناك خود خواب زلزله اي به قدرت « نفت » ريشتر مي بيند پيش گوهاي مدرن قبيله از وضع هواي ديروز مي گويند و مردي كه از پلكان كوچك چهارپايه به آسمان رفت و بعد توفان شد. تو تبرئه نيستي هرچند رنگ چشمانت با آسمان نسبت داد و خدا را بي هيچ جرمي از جرم دفترهاي مشق برمي داري و مرا لو مي دهي كه دور از چشمان سمج خيابان درعزلت كوچه اي بن بست ترا بوسيدم. شجاعان فاتح تاريخ از پله هاي قدرت بالا مي روند و قصابان خيابان عدالت بجرم كشتن توله سگي ساكنان سرزمين « هفت » را سلاخي مي كنند باد از پهناي خيابان مي گذرد ديگر هيچ عددي مقدس نيست عابران زنان نيم خورده را گاز مي زنند و پرت مي كنند سكوتي ساكت وسنگين برخيابان لخته مي بندد وتو پس از نوشيدن من در عرق تند تن ولگردان گم مي شوي وچقدر من خودم هستم وتو خودت نيستي اين را ديروز زمان چشيدن از تو فهميدم روي همان چهارپايه كوچك منتهي به آسمان« نفتم» ديگر هيچ چيز تبرئه نيست حتا اين چهارپايه كه به ايوان و يك عالمه غبار ختم ميشود. چند رباعي باخشم به در كوفت وبر مبل نشست يك دفعه صدا،صورت من،ضربت دست آن روز عزيزم تو نديدي كه چطور چشمان من از دست تو افتاد و شكست وقتي كه تو پيش من نبودي مردم چون دايره از حجم خمودي مردم مقصود تو زانو زدنم بود ولي از فرط غرور من عمودي مردم آغاز ستاره اي وهم رنگيني بر زخم تنم تو چاره اي تسكيني افتاده به خاك قلب من زيرا تو از حجم دلم فراتري سنگيني
|
About![]()
بهمن مهرابي متولد 1352 خرم آباد - ساكن سنندج - ليسانس كشاورزي- صاحب كتاب نام ترا بر چنارها كندم- همين Archivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
دكتر خواجات |